تبلیغات
یا - هو

برای خواندن نوشته های صاحب وبلاگ روی لین پایین كلیك كنید . جون مادرتون

 

 

www.khatere-sady.mihanblog.com


نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


یك مرد توی دنیا باشه كه نامرد نباشه محمد جواد بانی ...

من به شخصه هیچ وقت كمكش رو فراموش نمی كنم .

اون هم وقتی كه به ماشین خرابمون تكیه داده بودم و تابلویی كه روش

 نوشته بود قم 25 با بغض نگاه میكردم .


نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


من امروز  3 روزم شده

راستی شنیدین شنبه یك شنبه دوشنبه ی هفته ی آینده هم تعطیل شد ؟


نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


عاشق عشقم نه آن عشق پر از رنگ و ریا

عاشق چشمم  نه آن چشم  بی شرم و حیا

                                                   عاشق دل های پاك و خالی ام

                                                   عاشق  این  دینای  پوشالی  ام

عاشق   زیبایی  و   جاه   و  جلال

هرسه خوبند اما در این دنیا، ملال

                                                   عاشق  شب های  سرد  خانه ام

                                                  دلخوش و مست و گهی دیوانه ام

در زمین و آسمان و این و آن

گرچه آباد در  پی  آزادی  ام  

                                                 من  مرتب یاد گل ها  می كنم

                                                 بی   گلایه   یاد   لاله  می كنم

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

تا  به تكبیر  الحرام  نماز ، می میرم

                                               عاشق   ایرانی    با   غیرتم

                                               عاشق عشقم ولی در حیرتم

حیرت  از   بهر   دلان  پر  امید

چون دل من گشته امشب نا امید

                                             عاشق  شب   ناله  های  خسته ام

                                             دل خوشم شاید كه من وارسته ام

تا كه تعبیر این سخن پیدا  كنم

كوشم كه  انا لله را   از  بر كنم

                                             من محبت  را  چه  دیر  آموختم

                                             از جوانی ام چه سود، من سوختم

كاش می  شد عشق را  تمدید  كرد

آن هوس باز این سخن تكذیب كرد

                                             از محبت هم خارها گل می شود ؟

                                             این  سوالم  پاسخ   او   می  شود                                              


نوشته شده در پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


عقرب

اولین باری بود كه تنها از خونه بیرون میرفتم

هر چند قدمی كه از خانواده ام دور می شدم  برمی گشتم و نگاهی بهشون می انداختم .

انقدر دور شدم كه دیگه هیچكس نبود . دلهره ی عجیبی به دلم افتاد .

اما از سر هر پیچی كه می گذشتم عاشقانه به پیچ بعدی نگاه میكردم و به سرعت به سمتش می دویدم.

مجذوب قدرت خدا بودم كه صدای مهیبی من رو متوجه خودش كرد .

موجودی عظیم الجثه با فریاد چیزی میگفت شبیه

- عقرب عقرب ...

این رو گفت و فورا از جلوی چشمم دور شد .

از آفتابی كه توی چشمم بود لذت می بردم كه ناگهان متوجه هجوم تعداد زیادی از همان موجودات بزرگ دور خودم شدم .

ترس همه ی وجودم رو گرفت .

از هر سمتی كه می دویدم وقتی به جمعیت می رسیدم هم اون ها و هم من از هم فاصله می گرفتیم .

یكی از اون موجودات كه اتفاقا از همه هم بزرگتر بود مشغول ریختن چیزی دور من شد .

هربار كه به سمتش می دویدم فورا ریختن رو متوقف می كرد و به بقیه می پیوست .

خسته شدم وتصمیم گرفتم بایستم و منتظر پایان كار بمونم .

ناگهان چیزی كوچك از بدنش بیرون كشید و به هم زد .

حرارت و ترس دورم رو گرفت  . حالا همه دورم میخندیدند .

حرارت انقدر زیاد شد كه چیزی به ذهنم نرسید فقط توانستم دمم رو بلند كنم و به سمت سرم ...

 ص. سرجه


نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


بابت نظرات قشنگتون ممنونم اما من كه گفتم این داستان ها هیچ كدوم از من نیست .

من داستان های خودم رو توی وبلاگ شخصی خودم میذارم . . .

 اما باز هم میگم دستتون درد نكنه ...


نوشته شده در دوشنبه 30 فروردین 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا ! 
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
 
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
 
این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...
 

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
 
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !
 
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
 
خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند

نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگ ترین بود ، باز شد . باور کردنی نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم ،چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد

اما………گاو دم نداشت!!!!


نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت: سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم. او گفت: "تو می توانی تعداد زیادی از جلوه ها و نمودها را در زندگیت خلق کنی اما امـواجی که از این جلوه ها پدیـد می آید، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آنچه در دایره زندگیت قرار می دهی مسوولی و این دایره به نوبه خود با بسیاری از دایره های دیگر ارتباط خواهد داشت. نیازمند خواهی بود تا در مسیری زندگی کنی که اجازه دهد، خوبی و منفعت ناشی از دایره ات، صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند. آن جلوه هایی که از عصبانیت و حسادت ناشی می شود، همان احساسات را به دیگر ذایره ها خواهد فرستاد. تو در برابر هر دوی آن ها مسوولی."
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، تردید و خشم باشد، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم. ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطع می کنیم، چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم. هرآنچه در درون خویش داریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند و خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایر دیگر زندگی مرتبط می باشد.



نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


یكی از نمایندگان فروش شركت كوكاكولا، مایوس و ناامید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: چرا در كشورهای عربی موفق نشدی؟

وی جواب داد: هنگامی كه من به آنجا رسیدم مطمئن بودم كه می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشكلی كه داشتم این بود كه من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم كه پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی كردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد كه خسته و كوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی كه در حال نوشیدن كوكا كولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
پوستر ها را بترتیب در همه جاهایی که در معرض دید بود چسباندم.

دوستش از وی پرسید: آیا این روش به كار آمد؟
وی جواب داد: متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند ...


نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


مرد جوانی به نزد "ذوالنون مصری" آمد و شروع كرد به بدگویی از صوفیان.
ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آورد و به مرد داد و گفت: این انگشتر را به بازار دست فروشان ببر و ببین قیمت آن چقدر است؟
مرد انگشتر را به بازار دستفروشان برد ولی هیچ كس حاضر نشد بیشتر از یك سكه نقره برای آن بپردازد.
مرد دوباره نزد ذوالنون آمد و جریان را برای او تعریف كرد.
ذوالنون در جواب به مرد گفت: حالا انگشتر را به بازار جواهر فروشان ببر و ببین آنجا قیمت آن چقدر است.
در بازار جواهر فروشان انگشتر را به قیمت هزار سكه طلا می خریدند!

مرد شگفت زده نزد ذوالنون بازگشت و او را از قیمت پیشنهادی بازار جواهرفروشان مطلع ساخت.
پس ذوالنون به او گفت: دانش و اطلاعات تو از صوفیان به اندازه اطلاعات فروشندگان بازار دست فروشان از این انگشتر جواهر است.
قدر زر زرگر شناسد؛ قدر گوهر، گوهری!


نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


پاشاه بزرگ یونان، اسکندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، اسکندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرماندهان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.

فرماند هان ارتش در حالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. اسکندر گفت:
اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.
ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود.
سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.

مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت.
فرمانده ی مورد علاقه اسکندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت گفت:
پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟

در پاسخ به این پرسش، اسکندرنفس عمیقی کشید و گفت:
من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آنها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.
دومین خواسته ام در مورد پوشاندن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.
و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.

آخرین گفتار اسکندر: بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، دستانم را بگذارید بیرون باشد تا اینکه دنیا بداند شخصی که چیزهای خیلی زیادی بدست آورد هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت!


نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...


نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.
وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.
اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.
او در حین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او ارتباط دوستانه ای برقرار کرد.
در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.
پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.
پیر زن از کارگر پرسید که: شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟
کارگر جواب داد: من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست.
پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین دلیل به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کرده باشم.
پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و اشکش جاری شد. زیرا او می دید که آن کارگر فقط یک دست داشت!


نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابر این پدر پابلو، یا همان کشیش بازنشسته تصمیم گرفت کمی‌ برای حاظرین صحبت کند.
او پشت میکروفون قرار گرفت و گفت:
۳۰
سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد ...

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفون قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بودم که برای اعتراف مراجعه کردم!


نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389 توسط صادق بانی | نظرات ()


Blog Skin